تبليغاتX
< ۞¸.·'´¯زیبا ترین لحظه¸.·'"۞

 

عصر شلوغ یک پنج شنبه پشت ویتیرن یک اسباب بازی فروشی نسبتا سنتی

و بخشی مدرن دو عروسک که فقط عروسکند توجهم را جلب می کنند با اتیکت

دارا و سارا

انگار در غربت اشنای نه چندان نزدیکی ببینی که از ذوق بخواهی به او وصل

شوی نگاهشان می کنم شیشه است نمی شود در اغوششان گرفت. می روم از

 فروشنده خواهش می کنم  که ان دوتا را برای من بیاورد و اینجاست که یک

سوال دیگر ذهنم را بیشتر از ان چه که هست پریشان می کند این دو تا........

به خانه رسیدم اما هنوز بدون پاسخ بودم رفتم توی اتاقم و دارا و سارا را

گذاشتم روبه روی خاطرات پر از خط و مشق کلاس اولم.......................

راستی ای کاش خیلی ها جای دادن تکلیف ان را روشن می کردند !!!

برسیم به نسبت این دوتا دارا و سارا حالا من از کجا بدانم که ناگهان حجاب

سارا توجهم را جلب می کند یعنی دوروغ بود؟

پس سارا و دارا خواهر و برادر نیستند؟

الان درست است که اگر بر عکس این بود تشخیس مشکل بود اما چون این

است و خوشبختانه بر عکسش نیست خیلی راحت می شود فهمید که

دارا و سارا هم.........................

خوب دیگر عشق که کلاس اولی و دومی سرش نمی شه ؟؟؟؟؟

اما چرا دارا انارش رو به سارا نداد؟؟؟ طفلی سارا

ایا واقعا می دونسته که این کار روزی باعث ایجاد علاقه بینشان خواهد شد؟

چرا دارا و سارا از اون وقت تا حالا به هم نرسیدند؟؟؟

طفلکی ها........ مهریه خانواده سارا سنگین بود یا افاده خانواده دارا......؟؟؟

ایا این دو بی گناه این دو عروسک معصوم سمبل دختر پسرای امروزند و ایا

حالا هم می شود از روی حجاب داشتن پیش کسی تشخیس داد که نسبتش با دیگری چیست؟

باید گذاشت و گذشت اخرش هم همین ست برای دل خودم و این دو عروسک که می فهمم

حالا دیگر شاید ما از ان ها عروسک تریم و ان دو با وفا کم تر عروسکند کاری می کنم!

حجاب سارا رو در می ارم و با چند تا لبخند و یه جای خوب در بهترین جای دنج اطاق و

درشترین انار ان دو رو برای همیشه بی حصار و با ارامش کنار هم می زارم فکر می کنم بهترین هدیه عروسی شون انار باشه. دیگر فرقی نمی کنه انار مال هر دوی انهاست هم دارا

به سارا انار می دهد هم سارا به دارا.شاید هم هر دو با هم خوردند و یا به یادگار برای همیشه

نگه داشتند.        بیاید مثل دارا و سارا عاشق هم باشیم یه عاشق واقعی!!!

                                                                               

+ نگاشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 17:33 توسط (sevda) |


زندگی در نگهم گلزاریست

 

و ما چون گل نوشکوفته این گلزاریم

 

خدایا همه گلچین گل امروزند

 

چرا کس به فردای گل نمی اندیشد

 

انکه به گرد همه ماها به هوس می چرخد

 

بلبل عاشق نیست

 

بلکه گلچین سیه کرداریست

 

که سراسیمه می دود در پی گل های لطیف

 

تا یکی لحظه به چنگ ارد و ریزد بر خاک

 

دست او دشمن ماست و نگاهش ناپاک

 

دیو خویان پلید همه سلیمان رویند

 

همه گوهر شکنند دیو کی ارزش گوهرمی داند

 

اری به ره باد نرویم   غافل از باغ نشویم

 

دل به لبخد حرامی مسپاریم

 

پیش گلچین منشینیم

 

گل چو پژمده شود    جایی ندارد در باغ

 

گل پژمرده نخندد بر شاخ

 

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

 

خویش را خار مبینیم    ما سرا پا الماسیم

 

قیمت خود نشکنیم    قدر خود را بشناسیم

 

 

 

+ نگاشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 20:12 توسط (sevda) |


زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن

سر خورده بودم از عشق در انتظار مردن

با قامتی شکسته از کوله بار غربت

در جستجوی مرهم راهی شدم زیارت

رفتم برای گریه   رفتم برای فریاد

مرهم مراد من بود

امام ارامش به من داد.

 

 

 

+ نگاشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 13:35 توسط (sevda) |


 

 

بعد من با روح من افسون می ماند به جای

در میان خانه ام فانوس می ماند به جای

چشمه ای کوچک ولی تا بی نهایت می روم

باز هم بعد من اقیانوس می ماند به جای

عاشقی حس غریبی بود و فهمش معجزه

بعد من هم باز نا محسوس می ماند به جای

سعی من این بود تا با شعله مانوست کنم

می روم این شعله نامانوس می ماند به جای

بعد تو ای هستی بی انتها   نیلی ام

این شقایق در قفس محبوس می ماند به جای

 

 

+ نگاشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 11:10 توسط (sevda) |


کاش هرگز به پايان نمي انديشيدم

چرا که مي دانستم بي تو

در انتهاي راه خبري نخواهد بود

من فقط از پايان تو مي ترسيدم

پايان تو سر آغاز مرگ تدريجي من بود

و بستن دفتر شعرم براي هميشه

حال از تو مي خواهم

آغاز کني ابتدا را

چون همان لحظه اي که تو را در زير باران ديدم

به پايان راه اندیشیدم

حال مي خواهم آغاز کني .همان عشق را آغاز کني

همان پرواز را آغاز کني

از لحظه شروع لحظه يسلام و درود

از لحظه ي تلاقي دو نگاه در زير باران شروع کني

و چون من به پايان راه نينديشي

که انديشيدن به پايان راه

شور پرواز بي پروا را در ما خواهد کشت .

پایان تو سر اغاز مرگ تدریجی من است

پس بمان تا من نمیرم تامنو دار نزنن بی تو

 

+ نگاشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 19:10 توسط (sevda) |


عشق فراموش نشدنیست

 

عشق که نباشد زندگی ملال ابدی میشود.اگر عشق برای تواتحادی

 

است .میان دو روح پس عشق را یافته ای.عشق به تجربه

 

فرجامین زندگی می انجامد.اگر فقط به شهرت بیندیشیم

 

وعشق را از یاد ببریم به قهقرا میرویم.انگاه زیبای

 

حقیقی وجود را نخواهیم دید و سکوت و ارامش

 

کائنات را درک نخواهیم کرد.

 

هیچگاه از یاد مبریم که عشق مرزی را

 

نمی شناسد.عشق حسادت نمی ورزد.عشقی

 

که معشوق را تملک می کند فقط اشیاء را می توان

 

تملک کرد. عشق ازادی می بخشد  عشق ازادی است.

 

عشق میعاد روح هاست.عشق میتوان بال و پرتو را برویاند.

 

 

وچشم های ما را به روی زندگی باز کند.

 

عشق را نباید با هوس اشتباه گرفت.

 

هوس پاره ای از بیولوژی ماست.

 

عشق اما روح ماست.

 

همیشه لبریز از

 

عشق باشیم.

 

عاشق واقعی

 

کسی است که معشوق

 

خود را ازاد می گزارد تا

 

خودش باشد.در عشق اجباری

 

نیست عشق یعنی امکان انتخاب به

 

معشوق دادن.برای انکه کسی یا چیزی

 

را به دست اوریم رهایش کنیم با عشق .

+ نگاشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 16:13 توسط (sevda) |


                      

 

 

از چه می گریزی.............؟

 

از تنهایی دل خویش یا از بی وفایی انانی که با تو جفا کردند؟ کدامیک...؟

 

از او که تورا در اوج خواستن تنها گذاشت؟

 

از او که گفت تو را دوست دارم و نداشت ؟

 

یا از او که با نامهربانی هایش زخمه ای زد بر این جان همیشه

پریشان؟!

از بی قراری های شبانه یا از خنجر های زمانه؟

 

از نا مردمی ها و طعنه های ناشنیده دشمنان به ظاهر دوست یا

 

از دشنام ها و زخم هایی که هنوز در شمردن ان ها وا ماندم؟

 

از چه می گریزی ای دل پریشان و ای جان خسته من

 

از چه.........؟

 

براستی.....؟

 

 

زندگی فدای عشق

 

 

یا

 

عشق فدای زندگی

 

 

 

 

+ نگاشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 5:41 توسط (sevda) |


 

 

الهی

 

الهی      : راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوار تر.

 

الهی      چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم.

 

الهی     چون در تو می نگرم از انچه خوانده ام شرم دارم.

 

الهی    ان خواهم که هیچ نخواهم.

 

الهی     اگر از من پرسند کیستی چه گویم؟

 

الهی     هرچه بیشتر فکر می کنم دورتر می شوم.

 

الهی     تو پاک افریدی ما الوده کردیم.

 

الهی     اگر گلم یا خارم از ان بوستان یارم.

 

الهی     اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار.

 

الهی     من کیستم و اطوار خلقتم چیست؟

 

الهی     حرم بر نامحرم حرام است محرم چرا محروم باشد؟

 

الهی     ان که را عشق نیست ارزش چیست؟

 

الهی     شکرت که بنده ازادم.

 

الهی     شکرت که دوستانم عاقلند و دشمنانم احمق.

 

الهی     وقتی بیدار شدم که هنگام خوابیدن است.

 

الهی     لذت ترک لذت را در کامم لذیذتر گردان.

 

الهی     دل خوشم که الهی گویم.

 

الهی          راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی

 

دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی

+ نگاشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 7:43 توسط (sevda) |


گل سرخ

گل سرخ

گل سرخ


او مرا با خود برد به باغ گل سرخ

و به گيسوهاي مضطربم در تاريکي گل سرخي زد

و سرانجام

روي برگ گل سرخي با من خوابيد


اي کبوترهاي مفلوج

اي درختان بي تجربه ي يائسه اي پنجره هاي کور

زير قلبم و در اعماق کمرگاهم اکنون

گل سرخي دارد مي رويد

گل سرخ

سرخ

مثل يک پرچم در

رستاخيز

آه

من آبستن هستم

آبستن

ابستن

 

عکسهای عاشقانه

در باقی حرفا


باقی مطلب
+ نگاشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 16:42 توسط (sevda) |


امده ام ولی سرا سیمه

مانده ام اما بی پناه

خواهم رفت افسوس بدونه همراه

چرا امدهام....؟چرا مانده ام....؟و چرا باید برم....؟

از که می توانم بپرسم که چرا....؟

چرا....؟

ادمها همه با هم هستند اما تنهاند..؟

همه در کناره هم هستند اما برای هم نیستند...؟

براستی....!

زندگی عشق است یا افسانه...؟

زندگی محبت است یا بی گناهی...؟

زندگی هستی است یا دروغ...؟

زندگی با تو بودن است یا در دل تو بودن...؟

اکنون که با منی و من با تو.....!

باز هم تنهای تنهام........؟

+ نگاشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 19:41 توسط (sevda) |


تو را من دوست می دارم

تو رامن چو صدای اب

تو را چون شاخه مهتاب

تو را چون عشق بی پایان

تو را چون تو؟تو را چون خنده بارن

تو را چون موج دریا دوست می دارم

و دستان تو را چون برگ گل ها

صدایت را چو افسانه

نگاهت را چو پرواز و پروانه

تو را من دوست می دارم

تو را چون تو

تو را چون من

تو را که چشم تو رمز بهار است

و گیسویت

که گل ها را قرار است

+ نگاشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 12:12 توسط (sevda) |


تو دنیا دیگه چی می خوام؟

که بباره روسرم دوباره

همه هستی من شده

سراب

لبه پر خنده می خوام

لبهام مال تو

چشم پر گریه می خوام

هر دو چشمام مال تو

بیا تا برات بگم؟

من غرورم مال تو!

بزار تا فدات بشم

من وجودم مال تو!

اگه بازیچه می خوای.بیا قلبم مال تو

اگه بازیچه می خوای؟

بیا قلبم مال تو

اگه رودخونه می خوای

سیل اشکام مال تو

چرا من بی تو بمونم؟نمی دونم نمی تونم!

واسه زندگی کردن تورا می خوام خوب می دونم!

تو بدون عشقم تو هستی؟

برای من زندگی هستی!

+ نگاشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 10:57 توسط (sevda) |


+ نگاشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 16:11 توسط (sevda) |


اینجا وسعت دریا چقدر زیباست.

اینجا همیشه زمین از اسمان ستاره می چیند.

اینجا همه هستند و تو نیستی.

اینجا ابرها چه شاعرانه می بارندو

لب های ترک خورده زمین را چه زیبا می بوسند.

اینجا برگ ها رقص کنان می ایند به پابوس زمین.

ای دریا مرا به هیاهوی خیال دعوت می کند.

دفتر پاره پاره خیال مرا به خاطرات درهم دل روانه می سازد.

وغروب مرا دلتنگ ارزوهای فراموش شده ام می کند و

امیدوار طلوع لحظات زیبایی هستم که تو...................

+ نگاشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 18:30 توسط (sevda) |


عشق چیست

عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سربدار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی سوختن با ساختن عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی سوز نی آه شبان عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دلسوخته عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی چون محمد پابراه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت در درون

عشف یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطعه شعر ناتمام عشق یعنی بهترین حسن ختام

 

 

 

 

+ نگاشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 12:45 توسط (sevda) |


احساس

كمي دورتر از قفسي كه با بي رحمي روحت را در آن

اسير كرده اي تجربه اي است بنام احساس،آيا تا كنون از

 خود پرسيده اي كه ثمره اين احساس كجاست؟آيا

 لحظه اي لرزش قلبت را تصور كرده اي؟مي داني

تپشش از آن كيست؟رنگ سرخش از آن چيست؟و

براستي تداوم ضربان هايش كدامين ميل را بهمراه دارد؟و

 حال به تو مي گويم كه قلبي كه در سينه داري،رنگ

سرخش از آن عشق،تداوم ضربان هايش از آن اميد،و

تپش آن در سينه تو از آن ديگري خواهد بود.قلبي در

سينه توست كه براي رنج ديگري مي بارد و براي غروب

آرزوهاي ديگري اشك مي ريزد و با ديدن تبسمي بر لبان

ديگري شادي مي گردد.

 

از دلتنگي تا گريستن از گريستن تا اميد از اميد تا به

جاي ماندن تمامي خاطره ها آيا جز از جادوي بي نظير

عشق در فريادهاي قلب تو سخن مي گويند.

 

احساس را نمي توان انكار كرد ،عشق را نمي توان به

تمسخر گرفتن،آخر با نگاه منچمد شده احساس موميائي

 شده رهسپار كدامين خاطره ها خواهيم شد.

مگر عشق چيزي جز ايثار و بخشش مي تواند باشد،پ

س چرا پشت سايه هاي ترديد پنهان شده ايم،از چه

مي ترسيم در اين احساس عشق ترديد را رها كن به

احساست اعتماد كن و جاري شو.

 

 

+ نگاشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 19:20 توسط (sevda) |


زندگی روزی برایم قصه گفت

قصه ای از رنگ های عاشقی عشق ما

از قصه های زندگی همچو مروارید در دریای دل.

یار من من نمی دانم چرا تنها شدم.شاید از عشق تو باشد.

اه دیگر کس نداند؟! که دلم همچو امواج در ساحل عشق غوغا می کند.

تو نمی دانی که عشق با من چه کرد.

زندگی هرگز برایم قصه ای از غم تنهایی و غربت نگفت.

دوش با ماه دلم؟ تنها شدم

او رفت و من از خواب گران بیدار شدم.

+ نگاشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 10:5 توسط (sevda) |


(*"کاش بدونم از کدام جاده می ایی....؟

تا دو دستهام و دروازه کنم.

گریه ام و سر بدم رو دامنت.

روی سینه ات نفسی تازه کنم.

کاش بدونم از کدام جاده می ایی؟

تا نشینم لحظه ها به انتظارت.

دو چشمام فانوس جاده ها بشن.

تا ببینی جاده ها رو تو شب تار

عشق من بیا که اینجا بی تو موندن نداره.

بیا تا غصه بمیره من و اروم بزاره.

زندگی بی تو یه زندونه برام.

کاش بیایی تا با صدای قلب تو....!

از دلم غصه رو بیرون بریزم.

+ نگاشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 16:37 توسط (sevda) |


{وقتی دلم برایت تنگ می شود}

 

وقتی سکوت می کنم دوست دارم تو برایم اواز بخوانی. صدای تو از صدای پرنده های رها

قشنگ تر است.

وقتی تاریک می شوم دوست دارم تو در گردن مهتاب بر من بتابی نور تو از نور همه خورشید

ها زلال تر است.

ای کسی که درختان انگور با دیدنت مست می شوند.

گونه گیلاسها از شرم سرخ می شود.

وقتی اواز می خوانم دوست دارم اسمان ا تکان بدهی تا یخ ستارگان اب شود.

دوست دارم چند قطره باران بر سرم بریزی و جیب هایم را از بوی شمعدانی و یاس پر کنی.

من با عشق زاده شدم و دست هایم ابر ها و موج ها را می شناسد .

من عاشقم این را..........!

وقتی دلم برایت تنگ شد بر تپه ای از صدف می نشینم و در اینه ام تو را جستجو می کنم .

وقتی دلت برایم تنگ شد به ابر کبودی که از بالای سر یک نیلوفر تنها می گذرد

لبخند بزن

+ نگاشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 12:38 توسط (sevda) |


درد تنهایی خود را به که گویم

من که بر دست وبه پایم

به که گویم در این جامه خالی از عشق

بتنیدند گلی از گل ریحان

همه در تاب و خروشند

من به سان گلی از باغ گل یاس بدم

همه چون سرو به بالا نگرند

که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم

و به فغان از دست هستی

که تواند که مرا شاد کند

که تواند که مرا یاد کند

و دل غم زده ام را

وصدای نفسم را ببرد تا که رسد بر دل یاران

به سرود غم هستی بسراید

من که خواهم ولی افسوس که نتوانم

آه......

از اینجا بروم

+ نگاشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 21:47 توسط (sevda) |