سلام عزیزای من
انگار من رفتنی نیستم ![]()
ولی یه چند وقت برین تو بیهوشی هم بد نیستا ![]()
![]()
رسم غریبیست عادت رفتن.....
باز باران می بارد و من قصد رفتن دارم دلم نمی خواهد خانه بغض
باران را ویران کنم اما می روم چون تنها جایی که من احساس
آرامش می کردم همینجا بود کنار این همهمه
اما هوای اینجا بوی مه آلود ابهام گرفته و آسایشم توسط غریبگانی
که نمی دانم کیستند سلب شده و به عنوان یادگار آخرین پستم را
می زارم و از اینجا با احساساتم خواهم رفت.
به قول یکی از دوستان : چه معنایی دارد ما بنویسیم و دیگران بخوانند؟
حرف های دل این بغض کهنه ی باران زده را توی دل دفتر میزارم که
فقط برای خودم باقی بمونه
اما می خوام یه بلاگ جدید باز کنم که توش از دل و احساس چیزی نباشه
اون بلاگم علمیه اگه دوست داشتین خبرم کنین تا آدرس بدم
دوستانی که همیشه باهام مهربون بودن و کمکم کردند همیشه در خاطرم
می مانند. و همیشه به یادشون میارم و براشون آرزوی موفقیت می کنم.
راستی یه تشکر مخصوص از آباجی گلم رزا جونم می کنم فدات می شم
دیگه اگه خوبی و بدی دیدین از ما ببخشین حلالمون کنین

اینم آخرین نوشته من
تقدیم به همه شما
مهربانان
دستم به قلم نميرود
هر روز تا هزار سال جلو ميروم و هر بار بار هزار سال را به دوش ميکشم
ميدانيد?
بار دقايق سنگين است ? بار روزها و سالها سنگين تر
و از همه سنگين تر ? لحظهها
دستم سنگين شده
گوشه گيرم
چشمانم را ميبندم و مينويسم
از خودم
از شما
از راز
از روزگار
از ابهام جاري نانوشتهي لحظهها
چشمانم را که ميبندم بردار زمان نيست ميشود
قدم زدن در گذشته و آينده برايم چون حرکت دادن نگاه ميشود روي گذر آب رود
يا مثل شنا کردن ? وقتي ضربان قلبت با آب يکسان ميشود
چيزهايي ميبينم که ميترسم
که ناگفتنيند
ظرفم بزرگ شده
انبوهم
نميدانم تا کي ادامه خواهم داد
ميدانيد ?
هيچ چيز خواستني تر از مطلقِ سکوت نيست
و ترس
تنها معني سکوت مطلق است
شايد چيزي مثل مـــرگ
رفيقم با همه غمها...
چه ميدانيد چه در سر دارم اين شبها...
چه ميدانيد چه بيتابم که آيا ميرسد فردا؟!
چه خواهد شد پس از امشب؟
چه خواهد شد پس از فردا؟
رفيقم با همه سوزي که از آتش برايم ماند.
رفيقم با همه دردي که از عشقت به جانم ماند.
چه ميدانيد چه ميسوزم؟؟...
چه ميدانيد چه ميجوشم از اين پروانه بازيها...
چه ميدانيد چه درگيرم؟!
اسير ماه يا خورشيد؟کدامين بايد آخر بوذ؟؟!
نميدانم...
همي دانم که شب را دوست ميدارم.
رفيق ماه ميمانم.
به رقص شعله هاي گرم سرايي گرم ميسازم.
وچون پروانه اي بيتاب به رقص شعله ميتازم.
همين مارا بس از بودن.که ميسوزيم و ميسازيم...
نمی گویم خداحافظ..... به امید دیدار
سام دوستان من سحر هستم دوست(( sevda))
خیلی ناراحتم آخه سودا امروز تصادف کرد
نمی دونم چی بگم اما از همه شما خواهش می کنم
براش دعا کنین سودا حالش خیلی بده الانم هنوز هوش نیومد
خواهش می کنم براش دعا کنین
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باور تنهایی هام پـــــــــــــــــــــدرم سلام.
دلگیر مباش از "طفلك"ات اگر ماندهاست در راه.
بخاطر دارم خوب بیست سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. آمدی به این غربت.
گفتی:"میروم، میآیی؟"
گفتم:"بمان، میآیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی بیست سال پیش این روز.
گفتی:"نمان در این غربت" با زبان بچه گانه ام...
میبینی پدر، میبینی كه ماندهام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر میكند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردیاش كه مرا نمیگیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو میشوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی میكند. هنوز بغضم میشكند وقتی عقربهها میرسند به 2 بعد ازظهر ماه رمضان شصدوهشت و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شدهام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد میكنم با خود.
اینجا نشستهای، روبروی نگاه من و نگرانی، میدانم.
میروم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بستهاست. درها به رویم زنجیر است، میمانم پشت قفلها. و با آب مانده حوض وضو میگیرم!
میدانم بد شدهام تو میدانی و خدا و همین است كه تنها ماندهام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمیبینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر سال زنده میشوی این روزها و می مانی تا زمستان سال بعد كه باز هم ساعت، زنگ دو را بنوازد دنگ دنگ، در 2 اردیبهشت و من بلرزم تمام.
سخت ترين لحظات زندگي ام را تجربه ميكنم لحظاتي كه نه سايه او بر سر ماست و نه دست مهربانش ... نه شيرينی نگاهش..
صدايش هست و نه زيبای رخسارش
هرگزم نوبه نشد تا كه شوم سير زديدار پدر
يا كه هردم بزنم بوسه به رخسار پدر
اين منم برده ام از هجر تو ميراث دو سهم
سهمي از غم. سهمي از حسرت ديدار پدر
باور نميكنم كه نيستي,كوچه باغ در بهت غيبت تو سكوت را نشانه ميرود,تو بر بستر خفته اي,خوابي ارام و بي تشويش,روياي پرواز به ديدارت امده,شوق ديدار يار ما را از يا تو از دورها به ما مينگري,به خانه ي قديمي ات به فرزندانت كه گرد بستر تو ايستاده اند و به پيله تنگت..دت برده,بيقرار رفتني ..ميدانم..كبوتران حرم به تو سلام ميكنند و
پدر عزيز و مهربانم دوستت دارم.
هرگز روز رفتنت را از ياد نخواهم هرگز آن حادثه تلخ كه تو را از ما گرفت و آخرين نگاهت كه پر از اميد بود كه برميگردي ولي
هرگز برنگشتي , ما همه در ماتم توي عزيز مات و مبهوت مانده آري تو بودي كه رفتي و داغت را بر دل ما گذاشتي. هرگز
هرگز بوسه های گرمت را احساس نکردم ، هرگز آغوش مهربانت را طلب نکردم ، هرگز ....هرگز....
نمی دانم چرا حصرت یک عمر صدای مهربانت حتی گفتن (( بابا )) در دلم مانده.
اكنون درست 20 سال تمام شده كه نگاه گرمت را ديگر نديده ام اصلا نگاهت را به یاد نمی آورم.
آنقدر دلم گرفته است که دیگر نمی دانم چه بگویم.
هر وقت كه دلم ياد آيد دلم به فرياد آيد
مهربانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم دوستت دارم
با انکه رفتی پیش خدا و دیگر نمی بینمت








لطفا آنقدر برای من داداشی بمان تا من آبجی بودن را یا بگیرم!!
به نام او که داداشی را آفرید تا به فریاد آبجی تنها برسه.
سلام داداشی مهربون اگه بگم یه دنیا دلم گرفته دروغ نگفتم بد جوری دلم هواتو کرده!!
فدات بشم نمی خواد برام زنگ بزنی یا اس ام اس بدی همین که ته دلت یه چیزی مثل دوستت دارم
تکون بخوره برای من کافیه
ساده مینویسم تا باورم کنی که چقد دوستت دارم.
حقیقتش که الان دارم برایت می نویسم غروب است و فصل دلتنگی من و پرنده هایی که به جرم نداشتن بال
مجبور شدن در پناه چند نارون خشک بمانند تا برف های سپید زمستان آب شود.
داداشی مهربان من بزار امروز اعتراف کنم که همیشه پریشان توام وقتی که تو نیستی خیلی تنهام خیلی
به خدا که می میرم برات همیشه از خدا آرزو می کنم که آرزوی تورو براورده کنه.
همیشه بدون یه جایی یکی! مثل من هست که همیشه برات دعا کنه .
زمانه، زمانه کاغذ های سیاه و عمر های تباه و پرنده های بی پناهست، نگذار دل های من و تو سیاه
بی پناه شود.
بگذار من پناه تو و تو پناه من باشی.
با اینکه ما از هم خیلی دوریم اما من همیشه تصور می کنم در کنار من همین جا روبه روی منی .
با اینکه هنوز دلم آرام نگرف اما کم کم با اجازه داداشی جونم می خواهم بروم .
خلاصه اینکه مراقب روانی انگشتانت ، لطافت روح مهربانت، دردهای نگفته سازت، درهای بسته خلوتت،
وفایت، زمزمه های تنهائیت، غصَه های ارغوانیت و مخصوصا دل مهربانت باش.
کسی که امروز دلش خیلی برایت گرفته
آبجی
تو خود ان پرديسي
که از درونت هر صبح
مي تراود ياس سفيد
غنچه هاي باغ
گندم صد دانه پاک تر است
چشم تو
از گرده داودي ها
و تو خود ان سحري
که بدستت ارام
مي نشيندخورشيد




داداشی جونم خیلی دوستت دارم
باز هم زنده ام و خدا آرزوی مرا براورده نکرد قاصدکم...
قاصدک٬ غم دارم
غم آوارگی و در بدری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من
همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
قاصدک ٬ غم دارم
غم به اندازه سنگینی عالم دارم......
شگفتا قاصدکم !!!
خنده وگریه ام جایشان را باهم عوض کردند
دیرگاهی است موجودی لبخندم ته کشیده
گویی غم ٬ خودش را به ضربان قلبم تقسیم کرده
.............
سفری در پیش دارم

سلام
امشب خیلی خسته ام و خیلی دلگیر
از همه آدما بدم میاد ازهمه آدما حتی از خدا دیگه دوسش ندارم
از بچگی بدبختی, نکبت , تحقیر , سرزنش
دیگه دارم میمیرم یعنی بهتره که بمیرم
می خوام خودمو بکشم , شاید اون دنیا بهتر از اینجا باشی
ای خدا چرا , چرا؟
واقعا چرا؟
اصلا اگه خواستی انقد بیچاره و بدبخت باشم چرا منو به دنیا اوردی؟
ازت بدم میاد چون برای من هیچ کاری نکردی
لامسب منم آدمم منم بندتم منم جون دارم احساس دارم
چرا همش گریه؟ چرا
چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟
حداقل یه کاری کن امشب بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمیرم!!!
آهای خدا.....راحت و بی پرده بگم :
خسته شدم از زندگی
از این همه فاصله و
از این همه دوندگی ...
از این همه دوندگی
تو کوچه های بی کسی
برای هر مسافری
دلتنگی و دلواپسی
برای هر مسافری
پناه خستگی شدن
برای آرامش شون
حرفای تازه ای زدن
تنها نذاشتم کسی ُ
تا اخرین جرعه نفس
خسته شدم خسته شدم
از ادمای این قفس
از این قفس از این زمون
از ادمای قصه مون
از دل خسته ی خودم
از خاک و ابر و اسمون
گاهی تحمل زمین
سخته برای خسته ها
اون وقته که باید بگی :
آهای خدا ! آهای خدا !
آهای خدا تنگه دلم
از این زمین فتنه خیز
از بنده های خوب تو !
از این قبیله ی عزیز !
من اهل اینجا نشدم
بیگانه ام با این کویر
آهای خدای مهربون !
منو از این قصه بگیر ...

سلام دوستان
خسته ام و دلتنگ از فراموشی شما مهربانان!!!
چند صباحیست هنگام غروب ، دلم میگیرد و من در هوای گرفته غروب به آینده نه چندان دور خویش می اندیشم .
مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد .
که آیا مرگ ترسناک است ؟
هر روز غروب خورشید میمیرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد .
همینطور یک درخت پائیز میمیرد و بهار زنده می شود .
شاید هم یک انسان پس از مرگش سال های سال در خاطره ها و در دلها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد .
و من می دانم روزی فراموش خواهم شد همینطور که امروز فراموش شده ام .
و دیگر کسی نوشته هایم را نخواهد خواند همینطور که امروز کسی نمی خواند .
و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را تفسیر نخواهد کرد .
من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره چوبی اطاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت .
من می روم و فراموش می شوم و فراموشی مانند هیولایی مرا در خود می بلعد .
آری ! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ .
و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدینسان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم .
فراموش شده ای بی گناه............


باورم كن::::::
دنیای بی رحم و مروت آدما با وجود تو برام زیبا شده
قصه های ناتموم شبهام با پرواز دل تو باز محیا شده
شب های بی ستاره دیروزم با تو که اومدی فردا شده
ای عزیز با اومدنت غزلواره عاشقی ورد زبونم شده
با وجود نامهربونیها، دل پاک تو همسفر مهربونم شده
ای عزیز همه غم و غصه دنیات رو به دل تنگم بده
با داشتن روزهای خوش در زندگی، شبهای قشنگم بده
دلم بهاری نیست اما آرزو دارم همیشه تو بهار باشی
بعد هزار بار شکستن من با دل شکستم تو وفادار باشی
هرچی که خواب رنگی پیدا میشه میخام که مال تو باشه
سخنهای عاشقونه و گفتن دوست دارم ها کار تو باشه
نکن گریه که اگه گریه کنی دلم از گریه تو دوباره میگیره
گل های باغ آرزوم اگه گریه کنی پرپر میشه و میمیره
دیگه نگو که تنهایی چون میخام همیشه در کنار تو باشم
تو قصه و تو رویاهای شبونه من تنها وفادار تو باشم
عزیز در سرزمین خورشید آرزو من از عشق تو هستی
تو که برای لحظه های سرد و تنهام از شعر سر مستی
نذار دلم دوباره تنها بشه مثل غروب دریا بیصدا بشه
نذار در اوج شکست، از امشب راهی روز فردا بشه
میخام که گل های بهشتی رو باهات هم آغوش بکنم
میخام که شادیهای دلت رو پر نقش و نقوش بکنم
تو لحظه های با تو بودن دلم پرواز رو احساس میکنه
عطر و بوی تن بهاریت ازم بودنت رو التماس میکنه
عزیز سفر به باغ چشمای تو بسیار قشنگ و زیباست
قشنگتر ز همه جای دنیا فقط چشمای ناز و پر وفاست
چشمای قشنگت رو دوست دارم چون بهار دل انگیز
نه مثل فصلهای زرد دلم که همیشه رنگ زردی پاییز
به انتظار دیدن روزی میشینم که تو جدا از من نباشی
میخام کاری کنم دیگه شبی به فکر تنها نشستن نباشی
میخام اگه تو پرنده ای، من اون بال پروازت باشم
اگه تو عاشق هستی، من همون یار وفادارت باشم










برای تو می نویسم....
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شده...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود کردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود کردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
برای تو عزیز دلم








